اصلن مو را برای همین ساخته اند. که من بروم زیر دوش و یکدفعه بوی مارلبروی قرمز و ادکلن تو بزند توی بینی ام...و هی دلم نخواهد شامپو بزنم... و هی ندانم که این موهای لعنتی چطور 24 ساعت این همه چیز را توی خودشان نگه داشته اند... و چشم هایم را ببندم و یادم بیاید و لبخند بزنم.

اصلن مو را برای همین ساخته اند. که وقتی کنارم نشسته ای، یواشکی بینی ات را فرو کنی توی دنباله‌‌ای که از گیره ی موها بیرون مانده...و نفس عمیق بکشی... و من مثلن حواسم نباشد و قبل تَرَش نرم کننده با بوی تمشک وحشی را 5 دقیقه روی موهایم نگذاشته باشم و یکهو دستم را ببرم و گیره را باز کنم... مست می‌شوی، می‌دانم.

اصلن مو را برای همین ساخته اند. که مرغوله های مشکی اش بیفتد روی انحناهای تنم و لم داده باشم و باریکه‌ی آفتاب بعد از ظهر تابستانی هم بیفتد روی‌ش و تو یکهو حرف‌ات یادت برود... و فقط نگاهم کنی.

اصلن مو را برای همین ساخته اند. که یک تارش بماند بین لب های من و تو. بعد تو هی به روی خودت نیاوری و من هی بخواهم با انگشت هایم بگیرم اش... که هیچ چیز،حتا یک تار مو بین مان نباشد و دست آخر تو بخندی و صورتم را بگیری بین دست هایت و باز ببوسی ام. با یک تار مو فاصله.